يك روز صبح ، كه براى پياده روى به تپههاى اطراف منزلمان رفته بودم ، ناگهان هفت هشت تا سگ ، واقواقكنان ( نگفتم پارسكنان ؛ آخه اينطور كه ميگويند گويا عربها ، وقتى به ايران حمله كردند ، براى تحقير پارسها ، صداى سگ را پارس كردن ! ناميدند ) به طرف من هجوم آوردند . من هم با هزار بدبختى از درختى بالا كشيدم … تا آنها رفتند . جريان را كه براى دوستانم تعريف كردم ، يكى از آنها گفت اينجور مواقع بايد بنشينى زمين ! آنوقت سگها آرام ميگيرند و مىروند .
يك روز هم باز در همان منطقه چشمهامو بسته بودم و داشتم نرمش مىكردم ؛ وقتى چشم باز كردم ديدم چهار تا سگ ( يه جفت نر و ماده و دو تا توله ) آمدند پيش من و دارن آرام منو نگاه ميكنن ! … بنظرم رسيد كه چون آنها خانوادگى هستند با من كار نداشتن و اگر مجرد بودن كه ترتيبام رو داده بودن !
يك روز هم باز در همان منطقه چشمهامو بسته بودم و داشتم نرمش مىكردم ؛ وقتى چشم باز كردم ديدم چهار تا سگ ( يه جفت نر و ماده و دو تا توله ) آمدند پيش من و دارن آرام منو نگاه ميكنن ! … بنظرم رسيد كه چون آنها خانوادگى هستند با من كار نداشتن و اگر مجرد بودن كه ترتيبام رو داده بودن !