آخوند
01/09/2010 در 7:29 ق.ظ. (خاطره)
Tags: ماكسيما, آخوند
سر چهار راه كه توقف كردم ، آخوند هيكلى با ماكسيما كنار ما ايستاد .
پسر جوانى كه مسافر من بود به آخونده گفت : يه لحظه شيشه رو بيار پايين !
او با اكراه ( آخه كولر گرفته بود ) كمى شيشه رو پايين داد وگفت چيه ؟
پسر خيلي جدى گفت : حاج آقا ، على وار زندگى مىكنىها !!!
آخونده هم بدون معطلى گفت : تو چرا كونت ميسوزه ؟! بعد گاز داد و رفت .
به پسره گفتم : خوردى ! تا تو باشى با اينا كلكل نكنى ، اينا كه برا جواب كم نميارن !
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
پروانه گفت،
14/12/2010 در 5:19 ب.ظ.
با سلام همانطور که تو دنیا همهجور آدم پیدا میشه اخوند هم خوب و بد داره بهتره که ما به خوب ها فکر کنیم در غیر این صورت شاید دینمون رو از دست دادیم!