گاهى کشيشان ، بهشت را مىفروختند ! و برخى افراد هم با پرداخت پول، قسمتي از بهشت را مىخريدند .
فرد دانايى که از اين نادانى مردم رنج مىبرد ، هر کارى ميکرد نميتوانست مردم را از انجام اين کار باز دارد تا اينکه فکرى به سرش زد .
به کليسا رفت و به کشيش گفت: قيمت جهنم چنده؟
کشيش تعجب کرد و گفت : جهنم ؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم .
کشيش فکرى کرد و گفت: 3 سکه
مرد فورى مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد !
کشيش روي کاغذى نوشت : سند جهنم
مرد آن را گرفت و به ميدان شهر رفت و فرياد زد:
اى مردم ! من تمام جهنم را خريدم ! و اين هم سند آن است ؛ ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمىدهم !!!
