نيروهاى روان
خصايصى كه از بدو تولد و بصورت موروثى در روان انسان وجود دارند نهاد ناميده مىشود . هدف آن خصايص ، ارضاى نيازهاى ذاتى انسان است .تاثير محيط موجب تغييراتى در بخشى از نهاد مىشود . اين بخش كه از نهاد جدا شده ، واسطهاى ميشود بين نهاد و دنياى بيرونى ، كه آن را خود مىناميم . خود با حركاتى اختيارى تلاش مىكند تا به لذت دستيابد و از عدم لذت دورى ميكند .محيط خانوادگى و اجتماعى موجب تشكيل نيرويى ديگر در خود ميشود به نام فراخود كه نه تنها از خود جدا ميشود بلكه مخالف آن هم مىشود .بنابراين سه نيروى نهاد و خود و فراخود در روان انسان اثر مىگزارند . روان بايد ميان اين سه نيرو كه با هم در جدالاند سازگارى برقرار كند در غير اينصورت دچار اختلال مىشود .
ضمير ناخودآگاه
مهمترين خصوصيت در نهاد ، ناخودآگاه بودن آن است . علت اينكه ما ميتوانيم خاطراتى را كه فراموش كردهايم دوباره به ياد بياوريم اين است كه آن خاطرات در ضمير ناخودآگاه ما باقي مانده و تحت شرايطي ميتواند به ضمير آگاه بيايد و موجب يادآورى شود . ضمير ناخودآگاه توده عظيمى از غرايز ، عادات ، تمايلات و خاطرات را در خود دارد حتي ميتوان گفت تمام حالات نفس در ضمير ناخودآگاه است و تنها قسمت كوجكى از آنها به ضمير آگاه مىآيد . مطالعهىِ خواب ، فراموشيها ،اشتباهات ، بىنظمىها ، بىدقتىها ، گم كردنها ، ترسها ، وسواس و … ما را در شناخت ضمير ناخودآگاه يارى مىرساند .
غريزه
غرايز) محركهاى غير ارادى ) بازنمود خواستههاى بدن از روان و علت نهايى همه فعاليتهاى انسان هستند . ارضاى غرايز موجب لذت ميگردد .بطور كلي دو غريزه اساسى در جانداران وجود دارد كه مخالف هم عمل ميكنند: غريزه عشق و غريزه مرگ (قياس آنها را در دنياي غير آلى هم با دو نيروى متضاد تز و آنتىتز ميتوان ديد ) ، هدف غريزه اول پيوند دادن است وهدف غريزه دوم گسستن پيوندها ؛ بعنوان مثال غريزه بقاء كه موجب حفظ نفس ميشود يا غريزه جنسى كه حافظ نسل است ، مىتوانند محرك نابودى يا پيوند باشند
لىبيدو
غرايز و اميال و آرزوها نيروهايى تحريك كننده هستند كه شخص رابه تكاپو واميدارند و در اين بين غريزه جنسى (لىبيدو ) نقش عمده واصلي را دارد . لىبيدو از همان كودكى وجود دارد و بمرور تكامل مىيابد در ابتدا آنچه براى كودك ايجاد لذت ميكند در بدن خود اوست ( همچنانكه كودك از تكان خوردنش لذت ميبرد ) ، خوددوستى نام اين مرحله از رشد كودك است كه ميتواند حتي به خودشيفتگى هم برسد ؛ بعدها اشخاص ديگر هم دركامگيرى كودك موثر ميشوند ) ديگردوستى ) ، توقف در هر يك از مراحل باعث اختلال و انحراف ميشود ، مثلاُ توقف در مرحله خودشيفتگى ، شخص را دچار خودنمايى ميكند و يا او را شيفته قسمتى از چيزي ميكند ( مانند بتپرستى و يا عشق به همخون كه موجب انحراف ازدواج با محارم ميشود و يا ملحق كردن خود به ديگرى بخاطر جبران كمبودهاي خود ، مانند فرد عاشق ) و اگر در مراحل مختلف بصورت منفى كامجويى كند مبتلا به ساديسم ميشود ودر صورت ناتوانى در آزار ديگران به مازوخيسم دچار ميشود .
واپسزدگى
اميال و كامهايى كه بدلايل مختلف ارضاء نشدهاند به ضمير ناخودآگاه رفته و در آنجا شور و التهاب و كشمكشى ايجاد ميكنند تا به ضمير آگاه برگردند و به اشكال مختلف ( رويا ، هنر ، مذهب ، بازى ،شوخى و … ) آشكار شوند . اگر نتوانيم آنها را به شكلى ،آشكار كنيم دچار اختلال روانى ميشويم، مانند عقده اوديب كه نفرت كودك است از پدر ومادر بخاطر اينكه آنها مانع كامگيرى او شدهاند و يا عقده اختگي كه موجب نفرت به جنس مخالف مىشود .
رويا
برخى منشأ خواب را عالم غيب و ماوراءالطبيعه ميدانند و برخى آنرا تحريكات جسم و روان يا تداعى معانى نامفهوم دانستهاند ؛ اما فرويد معتقد بود رويا ، بيانى است از ضمير ناخودآگاه . اميال برآورد نشده و آرزوهاي رانده شده و عقدهها ، بواسطه موانع بيرونى ، در خواب نمود پيدا ميكنند . خوابيدن غريزهاى است براى بازگشت به حيات متوقف شده داخل رحم ، به همين دليل در هنگام خواب بسيارى از بازدارندههاى تحميل شده به نهاد ، حذف ميشوند و نهاد كمى آزاد مىشود و حافظه فعّالتر ميگردد وهمچنين برداشتهاى دوران كودكى بازتوليد ميشوند حتي تجربيات نياكان در خواب نمود پيدا مىكنند . با مطالعه رويا ميتوان به بسيارى از ويژگيهاى نهاد و ضمير ناخودآگاه پى برد ، مانند اين مطلب كه در ضمير ناخودآگاه قواعد منطق حاكم نيست وحتي مفاهيم متضاد وجود ندارند . بررسى رويا به شناخت ضمير ناخودآگاه كمك مىكند .
هنر
اگر ارضاى تمايلات جنسى ميسر نشود ، فرد زير فشار واپسزدگىهاى ضمير ناخودآگاه براى خود يك زندگى فانتزى درست ميكند تا جبران نواقص زندگى حقيقى خويش را كرده باشد ، اين فانتزى يا به بيمارى تبديل ميشود و يا اگر شخص مستعد باشد به ابداعات هنرى مىانجامد . هنر بهترين روش راضى كردن تمايلات سركوفته ميباشد . هنرمند با نشان دادن دردهاى درون ميتواند خود و ديگران را تسكين دهد .
تمدن
پيروى از غرايز فردى موجب غيراجتماعى شدن ميگردد درصورتيكه تقويت غرايز اجتماعى تكامل روان وپيشبرد تمدن را به ارمغان مىآورد . تمدن از يكسو غرايز فردى را سركوب ميكند و از سوى ديگر فرد را در مقابل قهر طبيعت محافظت مىكند .
مذهب
همانگونه كه كودك در عين ترس از والدين به مهر آنان نيز اميد دارد ، مردم هم قهر طبيعت را مىبينند اما به مهر طبيعت هم ايمان دارند ؛ علم نيرويى است كه با غرايز و قهر طبيعت مقابله مىكند و عقايد مذهبى دلبستن به مهر طبيعت و پذيرش سرنوشت را ترويج مىكند . مذهب بخشى از واپسزدگى انسانى ست كه نتوانسته پديدههاى طبيعى را تحليل كند و لذا به اين اختلال روانى دچار شده . والدینى كه معيارهاى مذهبى را بجاى معيارهاى عقلى به كودكانشان مىآموزند آنان را از آزادانديشى محروم مىكنند . نبايد آنچه را كه هنوز علم به آن دست نيافته از مذهب تقاضا كنيم .
جمع آورى شده از كتابهاى فرويد توسط نسیم
سحر گفت،
19/07/2010 در 12:19 ق.ظ.
من شما رو لینک کردم شما هم منو با نام مجله اینترنتی تفریحی و سرگرمی لینک کنید ممنون از لطفت