در یک مسیر خلوت ، دختری هفده ، هیجده ساله را که مستقیم می رفت سوار کردم.
به فلکه که رسیدم نگه داشتم تا آن دختر پیاده بشه ، توی آینه که نگاه کردم ، مات و متحیر ماندم ! دختره نبود !!!
سریع برگشتم به عقب ، دیدم افتاده روی صندلی وخوابش برده !
به چهره اش که دقت کردم چندشم شد ! انگشتاش سوخته سوخته بود ، دهانش کف کرده بود …
صدا کردم خانم بفرمایید پیاده شید ، آخرشه .
به سختی پا شد ونگاهی کرد و گفت رسیدیم ؟ کاشکی نمی رسیدیم ! بعد خندید وگفت حوصله ام سر رفته ، منو ببر بگردان !
گفتم خانم ببخشید من خودم زن وبچه دارم و هزار تا گرفتاری ، لطف کن پیاده شو !
چنان جیغی زد سرم ! که ناچار حرکت کردم .
گاز ماشینو گرفتم و رفتم سر خط خودمان پیش همکارام ؛ پیاده شدم وجریانو به همکارا گفتم . اونا هم هر کاری کردن دختره پیاده نشد که نشد .
به نظرم رسید که اونو ببرم کلانتری ؛ سوار ماشین شدم و حرکت کردم …
در بین راه خلاصه دختره راضی شد به اینکه برگردانمش همانجا که سوار شده بود !
منم رساندمش و هزار تومن ام بهش دادم و برگشتم .
یکی دو ساعتی مشغول کار بودم که همکارا گفتن دختره آمده سر خط و دنبال تو می گرده !!!
اعصابم خراب شد . رفتم پیش یکی از مأمورای راهنمایی که با هم دوست بودیم و از او کمک خواستم ! او هم سوار ماشینم شد و آمدیم سر خط .
دختره تا منو دید ؛ تند آمد و در عقب رو باز کرد …دوست مأمورم گفت خانم چی میخوای ؟ برو مزاحم نشو !
دختره گفت کاری ندارم ، فقط موادم ! افتاده تو ماشین ؛ میخوام اونو پیدا کنم !
خلاصه دختره کمی گشت و چون پیدا نکرد ، رفت !!!
دختر معتاد
09/10/2009 در 6:30 ب.ظ. (خاطره)
Tags: دختر معتاد