شخصي که ِِديوار خانه اش را خراب مي کرد. در فضای خالی بین دیوار خود وهمسایه مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
متوجه شد که اين ميخ چند سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک چند سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
با خود فکر کرد تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر باغذايي که در دهانش بود به سمت مارمولک آمد .!!!
مارمولک
14/10/2009 در 7:29 ب.ظ (داستان کوتاه)
دختر معتاد
09/10/2009 در 6:30 ب.ظ (خاطره)
Tags: دختر معتاد
در یک مسیر خلوت ، دختری هفده ، هیجده ساله را که مستقیم می رفت سوار کردم.
به فلکه که رسیدم نگه داشتم تا آن دختر پیاده بشه ، توی آینه که نگاه کردم ، مات و متحیر ماندم ! دختره نبود !!!
سریع برگشتم به عقب ، دیدم افتاده روی صندلی وخوابش برده !
به چهره اش که دقت کردم چندشم شد ! انگشتاش سوخته سوخته بود ، دهانش کف کرده بود …
صدا کردم خانم بفرمایید پیاده شید ، آخرشه .
به سختی پا شد ونگاهی کرد و گفت رسیدیم ؟ کاشکی نمی رسیدیم ! بعد خندید وگفت حوصله ام سر رفته ، منو ببر بگردان !
گفتم خانم ببخشید من خودم زن وبچه دارم و هزار تا گرفتاری ، لطف کن پیاده شو !
چنان جیغی زد سرم ! که ناچار حرکت کردم .
گاز ماشینو گرفتم و رفتم سر خط خودمان پیش همکارام ؛ پیاده شدم وجریانو به همکارا گفتم . اونا هم هر کاری کردن دختره پیاده نشد که نشد .
به نظرم رسید که اونو ببرم کلانتری ؛ سوار ماشین شدم و حرکت کردم …
در بین راه خلاصه دختره راضی شد به اینکه برگردانمش همانجا که سوار شده بود !
منم رساندمش و هزار تومن ام بهش دادم و برگشتم .
یکی دو ساعتی مشغول کار بودم که همکارا گفتن دختره آمده سر خط و دنبال تو می گرده !!!
اعصابم خراب شد . رفتم پیش یکی از مأمورای راهنمایی که با هم دوست بودیم و از او کمک خواستم ! او هم سوار ماشینم شد و آمدیم سر خط .
دختره تا منو دید ؛ تند آمد و در عقب رو باز کرد …دوست مأمورم گفت خانم چی میخوای ؟ برو مزاحم نشو !
دختره گفت کاری ندارم ، فقط موادم ! افتاده تو ماشین ؛ میخوام اونو پیدا کنم !
خلاصه دختره کمی گشت و چون پیدا نکرد ، رفت !!!