عشق


پيرزني هنگام عبور از خيابان با ماشيني تصادف ميکند
مردم اورا به بيمارستان ميرسانند. پزشک پس از معاينه از او  ميخواهد که خودش را براي گرفتن عکس از پايش آماده کند .
پيرزن ميگويد شوهرم منتظر است و من بايد بروم و بلافاصله برخواسته و لنگ لنگان به سمت در خروجي راه مي افتد .
پزشک به اوميگويد: شما نگران نباشيد ما به شوهرت اطلاع ميدهيم .
اما پيرزن ميگويد : متاسفانه شوهرم بيماري فراموشي دارد و متوجه حرفهاي شما نميشود او حتي من را هم نمي شناسد .
پزشک با تعجب ميگويد : خوب  چرا براي ديدن او عجله داريد درحاليکه او شما را نمي شناسد ؟
پيرزن ميگويد: من که اورا مي شناسم !!

eshgh

3 دیدگاه

  1. فرعون گفت،

    03/10/2009 در 7:02 ب.ظ.

    حال کن به این میگن عشق نه عشق این روزی ها

  2. ستایش گفت،

    19/10/2009 در 12:49 ب.ظ.

    اخـــــــــــــــــــــــــــی خیلی زیبا بود
    مرســـــــــــــــــــــــــی

  3. پروانه گفت،

    24/11/2010 در 11:02 ق.ظ.

    عشق هم عشق های قدیم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.