پيرزني هنگام عبور از خيابان با ماشيني تصادف ميکند
مردم اورا به بيمارستان ميرسانند. پزشک پس از معاينه از او ميخواهد که خودش را براي گرفتن عکس از پايش آماده کند .
پيرزن ميگويد شوهرم منتظر است و من بايد بروم و بلافاصله برخواسته و لنگ لنگان به سمت در خروجي راه مي افتد .
پزشک به اوميگويد: شما نگران نباشيد ما به شوهرت اطلاع ميدهيم .
اما پيرزن ميگويد : متاسفانه شوهرم بيماري فراموشي دارد و متوجه حرفهاي شما نميشود او حتي من را هم نمي شناسد .
پزشک با تعجب ميگويد : خوب چرا براي ديدن او عجله داريد درحاليکه او شما را نمي شناسد ؟
پيرزن ميگويد: من که اورا مي شناسم !!
