عشق

پيرزني هنگام عبور از خيابان با ماشيني تصادف ميکند
مردم اورا به بيمارستان ميرسانند. پزشک پس از معاينه از او  ميخواهد که خودش را براي گرفتن عکس از پايش آماده کند .
پيرزن ميگويد شوهرم منتظر است و من بايد بروم و بلافاصله برخواسته و لنگ لنگان به سمت در خروجي راه مي افتد .
پزشک به اوميگويد: شما نگران نباشيد ما به شوهرت اطلاع ميدهيم .
اما پيرزن ميگويد : متاسفانه شوهرم بيماري فراموشي دارد و متوجه حرفهاي شما نميشود او حتي من را هم نمي شناسد .
پزشک با تعجب ميگويد : خوب  چرا براي ديدن او عجله داريد درحاليکه او شما را نمي شناسد ؟
پيرزن ميگويد: من که اورا مي شناسم !!

eshgh

بد حجاب

دختر بيست ، بيست ودو ساله اي سوار ماشينم شد . طوري بود که همه نگاهها به او بود… آرايشي غليظ ،شلوار کوتاه ، روسري شالي ، پاي بدون جوراب و لاک و….

پس از چند لحظه از توي کيفش کتابي رو بيرون آورد و سخت مشغول خواندن آن شد

ناخودآگاه نگاهم به کتابش افتاد …» صحيفه سجاديه امام سجاد «

ديدم با چه دقت و حال وهوايي بدون توجه به اطرافش دعا ميخواند !

در اين مورد ميتوانم بگويم : اعتقاد وايمان او به پوشش وحجابش ربطي نداشت !

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.