متوجه شدم خانم جواني که توي ماشين من نشسته بود داره گريه ميکنه .
يادم آمد همين خانم چند وقت پيش هم که سوار شد گريه ميکرد !
طاقت نياوردم وپرسيدم : خانم معذرت ميخوام چي شده ؟
نگاهي به من کرد وگفت : من هر وقت سوار تاکسي شما ميشم گريه ام ميگيره !!!
من که حسابي جا خورده بودم گفتم : چرا ؟؟؟
گفت : آخه براي آخرين بار با ماشين شما پدرم را برديم بيمارستان و ديگه برنگشت و فوت کرد !
آهي کشيدم وگفتم : غم آخرتون باشه . انشااله تو شادياتون خدمتي کنم و از شرمندگي دربيام …
گريه
17/07/2009 در 5:39 ب.ظ. (خاطره)
Tags: گریه, پدر, تاکسی