دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند! ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟! دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را… نوشته از کارو
حانیه گفت،
11/06/2009 در 1:33 ب.ظ.
واقعا جالب بود!!!!!
حميدرضا گفت،
12/07/2009 در 12:57 ب.ظ.
دوست عزيز … بخاطر مطالب جالبي كه در بلاگ شماست ، آدرس شما رو در ليست دوستان خودم قرار دادم تا بهانه اي براي تبادل اطلاعات باشه. افتخار بدهيد و من رو در ليست دوستان خودتون اضافه كنيد.
ستیغ گفت،
16/07/2009 در 6:17 ق.ظ.
میرا گفت،
02/08/2009 در 11:57 ق.ظ.
چه وبلاگ خوبی داری…
دنبال داستانهای کوتاه جالب میگشتم و چی از این وبلاگ بهتر…
موفق باشی
مهسا گفت،
10/08/2009 در 3:38 ب.ظ.
وبلاگ خيلي جالبي داري . از بعضي داستانات تو وبلاگم استفده كردم . اميدوارم ناراحت نشي . به منم سر بزن .
ندا گفت،
07/09/2009 در 6:22 ب.ظ.
داستان عاشقانه بنویسید
توفان گفت،
07/09/2009 در 11:41 ب.ظ.
فعلا یکی نوشتم تابعد…