لوچ


دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند! ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟! دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را… نوشته از کارو

7 دیدگاه

  1. حانیه گفت،

    11/06/2009 در 1:33 ب.ظ.

    واقعا جالب بود!!!!!

  2. حميدرضا گفت،

    12/07/2009 در 12:57 ب.ظ.

    دوست عزيز … بخاطر مطالب جالبي كه در بلاگ شماست ، آدرس شما رو در ليست دوستان خودم قرار دادم تا بهانه اي براي تبادل اطلاعات باشه. افتخار بدهيد و من رو در ليست دوستان خودتون اضافه كنيد.

  3. ستیغ گفت،

    16/07/2009 در 6:17 ق.ظ.

    :) ) خوشم آمد. نکته کنکوری داشت

  4. میرا گفت،

    02/08/2009 در 11:57 ق.ظ.

    چه وبلاگ خوبی داری…
    دنبال داستانهای کوتاه جالب میگشتم و چی از این وبلاگ بهتر…
    موفق باشی

  5. مهسا گفت،

    10/08/2009 در 3:38 ب.ظ.

    وبلاگ خيلي جالبي داري . از بعضي داستانات تو وبلاگم استفده كردم . اميدوارم ناراحت نشي . به منم سر بزن .

  6. ندا گفت،

    07/09/2009 در 6:22 ب.ظ.

    داستان عاشقانه بنویسید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.