کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .
کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !
کیمیا گفت،
27/03/2009 در 1:29 ق.ظ
سلام خیلی خیلی جالب بود
ممنون
در پناه خدای خیلی خیلی مهربون
عاطفه . گفت،
02/08/2009 در 2:33 ب.ظ
خدایی دیگه این آخر امیدواری بودا………………….
سارا گفت،
16/08/2009 در 9:33 ق.ظ
آخی ! جالب بود
ستایش گفت،
17/09/2009 در 1:58 ب.ظ
خیلی زیبا بود
ساره گفت،
04/10/2009 در 7:58 ب.ظ
مرسی عالی بود ممنون از سایتتون یاعلی