اگر معتقد باشيم که انسان در اين جهان هستي ذره اي است ناچيز و ناپايدار
آنگاه باور ميکنيم که مشکلات ما چقدر کوچک و بي اهميت اند !
و اگر حد وتوان خود را بدانيم
توقعمان از خود و ديگران کاهش مي يابد و به بي نيازي و آرامش مي رسيم .
من زمانيکه به مذاق عقيدتي ـ سياسي اداره خوش نيامدم ! و اخراج شدم
سعي کردم با بي اهميت دانستن آن ، آرامش خود را از دست ندهم
و براي امرار معاش به محيط مسافرکشي و تاکسيراني کشيده شدم ...
در اين وبلاگ از خاطراتم با تاکسي و هر چیز دیگر که بنظرم جالب بيايد ، مي نويسم
مهدی گفت،
16/01/2009 در 12:52 ب.ظ.
کار شما بیهوده است زیرا در آن خبری از ابتذال نیست