نظر

از يه آمريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني مي پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟

آمريکاييه ميگه : کوپن چيه؟  آفريقاييه ميگه : گوشت چيه؟  ايرانيه ميگه : نظر چيه؟

حالا دوست عزیز شما  نظر میدی؟؟؟

توصيف

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست
و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت
مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر
گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا
از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره 
از دنيا رفت.
مرد ديگر  از
پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش  مناظر دلانگيزي   از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون
آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!

شیطان

روزي که » پدر صمعان « کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت تا براي مردم موعظه کند وآنان را از دام  شيطان نجات دهد مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و  ناله ميكرد و كمك ميخواست

پدر صمعان در دلش گفت :

» اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده  مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند»

از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد. اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:

 » تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا، ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ،  من هم نه دزدم و نه ديوانه «

کشيش  با کنجکاوي به مرد نزديك شد، اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد تو کي هستي؟

مرد گفت من شيطان ام !

 کشيش  پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فريادي از وحشت کشيد و گفت :

 خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود. نفرين بر تو. تو بايد بميري.

شيطان گفت : » بيا  زخمهاي مرا ببند… تو نميفهمي چه ميگويي!  اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير دو لبه اش ضربه اي کاري به من وارد کرده.»

کشيش گفت خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد .

شيطان گفت :

 «تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است از من داري. بازار حرفه تو  بدون من کساد است. اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند. مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند. اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه دردي ميخورند؟ بيا تا تاريک نشده من را نجات بده..

پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!

 

«خلاصه داستاني از جبران خليل جبران» 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.