كلوچه

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

تا کنون 5 نظر داده شده

  1. مومیایی گفت،

    10/10/2008 روی 7:54 ب.ظ

    خیلی قشنگ بود …
    با اجازتون برش میدارم

  2. عاطفه . گفت،

    02/08/2009 روی 2:37 ب.ظ

    خیلی جالب بود. دست و پنجه تون درد نکنه .

  3. سارا گفت،

    16/08/2009 روی 9:31 ق.ظ

    خیلی باحال بود- خوشم اومد

  4. کبری گفت،

    26/09/2009 روی 10:09 ق.ظ

    قشنگ بود. برا اونایی که حواس پرتی دارن!!!

  5. فرعون گفت،

    03/10/2009 روی 6:55 ب.ظ

    چه بگم زنا همشون گدا هستن خدانسیبت نکنه


نظر بدهید