اکواریم

يک دانشمند  آزمايش جالبي انجام داد
اون يک اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد…
او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .

بالا خره بعد از مدتي  ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .

دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد

ميدانيد چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…

Powered by ScribeFire.

5 دیدگاه

  1. KIAVASH گفت،

    11/08/2008 در 1:36 ب.ظ

    BRAI MAN BPHRESTIN

  2. عاطفه . گفت،

    02/08/2009 در 2:41 ب.ظ

    واقعیته تلخیه . مثل ذهنهای ما پر از دیوارهای نامرئی ………

  3. mehdi گفت،

    08/09/2009 در 3:51 ب.ظ

    tashakor mikonam az dastanhaye jalebeton

  4. ايمان گفت،

    09/10/2009 در 8:43 ب.ظ

    دمتون گرم خيلي داستاناتون قشنگ بود فقط از تمامي وبلاگ نويسها خواهش مي كنم كه اينقدر روي عضو شدن تاكيد نكنيد

  5. سوسن گفت،

    05/11/2009 در 10:26 ب.ظ

    سلام
    واقعا بهت خسته نباشید میگم
    من که هم خوشم اومد هم اینکه تو نشریه از داستاناتون استفاده می کنم
    امیدوارم موفق باشید.
    راستی ذکر منبع هم یادم نمیره :)


فرستادن دیدگاه