رابطه ضعیف وقوی

هيتلر معتقد بود ضعيف بايد از بين برودتا فقط قوي بماندبسياري از حاکمان هم معتقدند ضعيف بايد ضعفش را قبول کندو بر سرنوشت گردن نهد و با سلطه گر به مقابله بر نخيزد

از نظر آنها بچه خوب به بچه اى گفته مىشود كه حرف شنو بوده و روى حرف بزرگترها حرف نزند، و زن خوب نيز زنى است كهفرمانبردار شوهرش باشد و شهروند خوب شهروندى است كهچون و چرا در کارها نکند

ايرج ميرزا ميگويد : هر قوى اول ضعيف گشت و سپس مرد
وقتي کبک سرخ کرده اي براي ابوعلاي معري مي برند
ميگويد گناه اين کبک که به اين روز افتاده ضعيف بودن است!!!
ايا واقعاً ضعيف بايد بميرد؟ يا تسليم شود؟؟

اريك فروم نويسنده آلماني ميگويد رابطه قوي وضعيف
يا مانند رابطه ارباب و رعيت است يا مانند رابطه استادوشاگرد
هدف نوع اول استثماراست وهدف نوع دوم کمک و ياري استهرچه ميگذرد فاصله در نوع اول بيشتر ودرنوع دوم کمتر ميشوددر نوع اول نفرت يا ستايش قوي اصل ميشوداما در نوع دوم قدرت کم کم به ضعيف منتقل ميشود

وخداوند هم در قرآن رابطه نوع دوم را بیان میکند :
ما اراده کرده ايم که مستضعفان حاکمان زمين گردند

 

نامه به خدا

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن.

كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

اکواریم

يک دانشمند  آزمايش جالبي انجام داد
اون يک اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد…
او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .

بالا خره بعد از مدتي  ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .

دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد

ميدانيد چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…

Powered by ScribeFire.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.