10/11/2009 روی 9:14 ب.ظ (نکته ها)
در زمينهاي خشک وسخت مکزيک , درختي بنام سيسال مي رويد که در برگهاي آن , ماده اي سخت و گرانبها توليد ميشود و از آن براي تهيه نخ و ريسمانهاي محکم استفاده ميکنند .
سرمايه داران آمريکايي نهال آن درختها را به فلوريدا آوردند و در زمينهاي پهناور و حاصلخيز آنجا پرورش دادند …
رشد نهالها شگفت انگيز وبرگها بسيار بزرگتر از درختان مکزيک گرديد .
آنها بسيار خوشحال شدند , اما وقتي برگها را به آزمايشگاه فرستادند , سخت متاسف ومتعجب شدند , زيرا برگها , آن ماده سخت را نداشتند !
آنها دريافتند که آن ماده سخت فقط در زمينهاي سخت مکزيک بدست مي آيد نه در زمينهاي حاصلخيز آمريکا !
آري ؛ ماده ارزشمند در سختيها بدست مي آيد ؛ و به همين ترتيب است که سختيها و مشکلات بزرگ , انسانهاي بزرگ را مي سازد .
یک نظر بنویسید
14/10/2009 روی 7:29 ب.ظ (داستان کوتاه)
شخصي که ِِديوار خانه اش را خراب مي کرد. در فضای خالی بین دیوار خود وهمسایه مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
متوجه شد که اين ميخ چند سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک چند سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
با خود فکر کرد تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر باغذايي که در دهانش بود به سمت مارمولک آمد .!!!
۱ دیدگاه
09/10/2009 روی 6:30 ب.ظ (خاطره)
Tags: دختر معتاد
در یک مسیر خلوت ، دختری هفده ، هیجده ساله را که مستقیم می رفت سوار کردم.
به فلکه که رسیدم نگه داشتم تا آن دختر پیاده بشه ، توی آینه که نگاه کردم ، مات و متحیر ماندم ! دختره نبود !!!
سریع برگشتم به عقب ، دیدم افتاده روی صندلی وخوابش برده !
به چهره اش که دقت کردم چندشم شد ! انگشتاش سوخته سوخته بود ، دهانش کف کرده بود …
صدا کردم خانم بفرمایید پیاده شید ، آخرشه .
به سختی پا شد ونگاهی کرد و گفت رسیدیم ؟ کاشکی نمی رسیدیم ! بعد خندید وگفت حوصله ام سر رفته ، منو ببر بگردان !
گفتم خانم ببخشید من خودم زن وبچه دارم و هزار تا گرفتاری ، لطف کن پیاده شو !
چنان جیغی زد سرم ! که ناچار حرکت کردم .
گاز ماشینو گرفتم و رفتم سر خط خودمان پیش همکارام ؛ پیاده شدم وجریانو به همکارا گفتم . اونا هم هر کاری کردن دختره پیاده نشد که نشد .
به نظرم رسید که اونو ببرم کلانتری ؛ سوار ماشین شدم و حرکت کردم …
در بین راه خلاصه دختره راضی شد به اینکه برگردانمش همانجا که سوار شده بود !
منم رساندمش و هزار تومن ام بهش دادم و برگشتم .
یکی دو ساعتی مشغول کار بودم که همکارا گفتن دختره آمده سر خط و دنبال تو می گرده !!!
اعصابم خراب شد . رفتم پیش یکی از مأمورای راهنمایی که با هم دوست بودیم و از او کمک خواستم ! او هم سوار ماشینم شد و آمدیم سر خط .
دختره تا منو دید ؛ تند آمد و در عقب رو باز کرد …دوست مأمورم گفت خانم چی میخوای ؟ برو مزاحم نشو !
دختره گفت کاری ندارم ، فقط موادم ! افتاده تو ماشین ؛ میخوام اونو پیدا کنم !
خلاصه دختره کمی گشت و چون پیدا نکرد ، رفت !!!
یک نظر بنویسید
24/09/2009 روی 6:06 ب.ظ (خاطره)
Tags: گشاد, اتوبوس شرکت واحد, تاکسی, دو نفر جلو
قبلا تاکسیها به راحتی دو نفر جلو سوار میکردند ، اما حالا اگر دو نفر خودشان هم بخواهند جلو سوار شوند خیلی معذب میشوند وتحت فشار ! قرار میگیرند . نمیدانم ماشینها تنگ شده اند یا مردم ، گشاد ؟!! البته بحث تنگی و گشادی و جریمه فقط برای تاکسیهاست والا اتوبوسهای شرکت واحد مسافران را بصورت فله ای روی هم تلنبار میکنند و بیش از ظرفیت سوار میکنند وهمه جایشان میشود ! پلییس هم با آنها کار نداره ، شاید به این دلیل که درامد شرکت واحد به جیب دولت می رود !!!
یک نظر بنویسید
22/09/2009 روی 10:52 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: داستان های کوتاه و جالب, شنوایی
مردي متوجه شد که شنوايي همسرش کم شده ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان کم شنوايي همسرت چقدر است، ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب مرد در فاصله 4 متری همسرش ایستاد و با صداي معمولي از همسرش پرسيد: عزيزم ، شام چي داريم؟ جوابي نشنيد … در فاصله سه متری ودو متری هم سوال را دوباره پرسيد و باز جوابي نشنيد. اين بار درست از پشت سر همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت: مگه کري ؟! براي چهارمين بار ميگم : خوراک مرغ !!! آری مشکل، ممکن است آن طور که ما فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد…
۱ دیدگاه
17/08/2009 روی 8:26 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: پیرزن, تصادف, عشق
پيرزني هنگام عبور از خيابان با ماشيني تصادف ميکند
مردم اورا به بيمارستان ميرسانند. پزشک پس از معاينه از او ميخواهد که خودش را براي گرفتن عکس از پايش آماده کند .
پيرزن ميگويد شوهرم منتظر است و من بايد بروم و بلافاصله برخواسته و لنگ لنگان به سمت در خروجي راه مي افتد .
پزشک به اوميگويد: شما نگران نباشيد ما به شوهرت اطلاع ميدهيم .
اما پيرزن ميگويد : متاسفانه شوهرم بيماري فراموشي دارد و متوجه حرفهاي شما نميشود او حتي من را هم نمي شناسد .
پزشک با تعجب ميگويد : خوب چرا براي ديدن او عجله داريد درحاليکه او شما را نمي شناسد ؟
پيرزن ميگويد: من که اورا مي شناسم !!

تا کنون 2 نظر داده شده
01/08/2009 روی 5:41 ب.ظ (خاطره)
Tags: بد حجاب, تاکسی, دختر, دعا
دختر بيست ، بيست ودو ساله اي سوار ماشينم شد . طوري بود که همه نگاهها به او بود… آرايشي غليظ ،شلوار کوتاه ، روسري شالي ، پاي بدون جوراب و لاک و….
پس از چند لحظه از توي کيفش کتابي رو بيرون آورد و سخت مشغول خواندن آن شد
ناخودآگاه نگاهم به کتابش افتاد …” صحيفه سجاديه امام سجاد “
ديدم با چه دقت و حال وهوايي بدون توجه به اطرافش دعا ميخواند !
در اين مورد ميتوانم بگويم : اعتقاد وايمان او به پوشش وحجابش ربطي نداشت !
یک نظر بنویسید
31/07/2009 روی 9:37 ب.ظ (نکته ها)
شهاب الدين سهروردي درسال 454 هجري در روستاي سهرورد زنجان بدنيا آمد .
تحصيلاتش را در مراغه و اصفهان به پايان رساند و سپس به سفر پرداخت .
او با مشايخ تصوف ديدار کرده و مجذوب آنها شده بود .
در يکي از سفرهايش به حلب سوريه رفت و به درخواست پسر صلاح الدين ايوبي در آنجا ماندگار شد .
سخنان بي پرده و بديع سهروردي موجب دشمني عالمان و فقيهان قشري با او گرديد تا آنجا که از صلاح الدين ايوبي خواستند که اورا به قتل برساند !
صلاح الدين که تازه سوريه را از دست صليبيان درآورده بود و به تاييد علما نياز داشت فوري موافقت کرد و سهروردي را به زندان انداخت .
سهروردي در سن 38 سالگي ! در زندان کشته شد …
او عليرغم عمر کوتاهش بيش از 50 کتاب به زبان فارسي و عربي نوشت که بيشتر آنها موجود است . معروفترين کتاب او حکمت الاشراق است .
مدارس عالي در شوش و بلخ وجندي شاپور و …فيلسوفاني را پرورش داده بود که تمدن بزرگ ايران را پايه ريزي کردند ؛ اما اعراب پس از تسلط بر ايران ، فرهنگ وتمدن ايران وهر چه که نمودار مذهب زرتشت بود از بين بردند ؛ فلسفه پارسيان تا 6 قرن بفراموشي سپرده شد .
با اين حال در نواحي دور افتاده مقداري از آن آثار باقي ماند و همچنين بگفته سهروردي ” ازآنجا که دانشمندان ايراني داراي روح شرقي و روح ذوقي بودند ، فلسفه اشراق را بصورت رمز و راز عرفاني در نهان و آشکار استمرار دادند ” .
سهروردي با تلاش بسيار به جمع آوري منابع مختلف پرداخت ؛ او از آثار صوفيان ايراني بويژه حلاج وغزالي و از آثار فلاسفه مشايي چون ابن سينا و فارابي و همچنين از حاکمان ايراني پيش از اسلام مانندکيومرث وفريدون وکيخسرو … ونيز از حکماي يونان بخصوص هرمس و افلاطون بهره فراوان برد و توانست حکمت اشراق را که فصل مهم فرهنگ ملي ايران است دوباره زنده کند ؛ و با ذوق ونبوغ خويش آنرا غنا بخشد .
از سخنان سهروردي :
- روش اشراق هم حکمت بحثي است و هم حکمت ذوقي .
- خليفه زمان کسي است که هم در حکمت بحثي و هم در حکمت ذوقي سرآمد باشد .
- هر وقت فلسفه استدلالي را خوب فهميديد ؛ ميتوانيدبه عرصه اشراق وارد شويد .
- حکمت مشاء تنها بحث را سزاوار ميداند ، درصورتيکه همانگونه که ما امور محسوس را مي بينيم و يقين ميکنيم ، امور روحاني را هم مشاهده کرده و به يقين هايي ميرسيم .
- پيوسته پرواز کنيد و هيچ آشياني نگيريد که همه مرغان را در آشيانه مي گيرند .
- بستن پنح حس ظاهر شرط لازم است براي گشودن حس باطن ودر اين مرحله است که شخص ميتواندعلم معنوي را بيواسطه کسب کند . دراين حال دانش از نفس مي تراود .
- سالک بايد از پنج دروازه حس بگذرد تا به دروازه عشق حقيقي برسد .
- همه موجودات به حکم عشق فطري در حرکت اند و اساس جهان عشق است چه اگر عشق نبود جهان نابود مي شد .
- زهد وتصفيه براي نفس مانند آتش است براي آهن ، که اينجا آهن نرم ميشود و آنجا نفس .
- هرچه مانع خير است بد است وهرچه حجاب راه است کفر .
ودر پايان شعري از سهروردي :
يک چند به تقليد گزيدم خود را
ناديده همي نام شنيدم خود را
باخود بودم از آن نديدم خود را
از خود بدرآمدم ، بديدم خود را
خلاصه شده توسط توفان از کتاب ” سهروردی تالیف :عبدالرضا رفيع “
یک نظر بنویسید
25/07/2009 روی 5:37 ب.ظ (خاطره)
Tags: فیلم, تلویزیون, تظاهرات, دختر
دوتا دختر شش يا هفت ساله توي ماشين در مورد برنامه هاي تلويزيون صحبت ميکردند …
يکيشون گفت : تلويزيون خيلي فيلم ميذاره .
اون يکي گفت : تلويزيون فيلم زياد ميذاره تا مردم تظاهرات نرن !!!
من گفتم هيس ! ازاين حرفا نزنين ميگيرنتان…و هردو خنديدند.
یک نظر بنویسید
18/07/2009 روی 6:13 ب.ظ (خاطره)
Tags: موسوی, انتخابات, تاکسی, رای
در مسير ما حدود 30 تاکسي فعاليت ميکنند .
در طول روز بارها رانندگان همديگر را ميبينند وچند دقيقه اي در مورد مسائل مختلف صحبت ميکنند . به همين دليل همديگر را خوب ميشناسيم .
در جريان راي گيري امسال سه چهار نفر از همکاران به احمدي نژاد راي دادند و حدود پانزده نفر به موسوي و بقيه يا راي ندادند يا راي باطله ريختند .
فرداي انتخابات که نتايج از راديو اعلام شد طرفداران احمدي نژاد خيلي خوشحال بودند .
وآنانکه راي نداده يا راي باطله داده بودند بي خيال بودند .اما طرفداران موسوي بد جوري گرفته بودند ، حتي توي خيابان بيشتر چهره ها درهم بود .
از بعدازظهر همانروز کم کم خبرهاي جديدي ميرسيد :مردم شروع به اعتراض کرده بودند …
باز ، جَو عوض شد . اينبار طرفداران احمدي نژاد سکوت کرده اند وبقيه مشتاق شنيدن خبرهاي جديد…
البته ناگفته نماند آن عده خنثي که حال راي دادن نداشتند يا از ترسشان راي باطله داده بودند به دلائلي ازجمله بيسوادي وکم اطّلاعي يا ترس وخودخواهي همچنان بي خيالي طي مي کنند !
یک نظر بنویسید
17/07/2009 روی 5:39 ب.ظ (خاطره)
Tags: گریه, پدر, تاکسی
متوجه شدم خانم جواني که توي ماشين من نشسته بود داره گريه ميکنه .
يادم آمد همين خانم چند وقت پيش هم که سوار شد گريه ميکرد !
طاقت نياوردم وپرسيدم : خانم معذرت ميخوام چي شده ؟
نگاهي به من کرد وگفت : من هر وقت سوار تاکسي شما ميشم گريه ام ميگيره !!!
من که حسابي جا خورده بودم گفتم : چرا ؟؟؟
گفت : آخه براي آخرين بار با ماشين شما پدرم را برديم بيمارستان و ديگه برنگشت و فوت کرد !
آهي کشيدم وگفتم : غم آخرتون باشه . انشااله تو شادياتون خدمتي کنم و از شرمندگي دربيام …
یک نظر بنویسید
15/07/2009 روی 6:13 ب.ظ (خاطره)
Tags: رانندگی, شخصیت
بنظر من از طرز استفاده از هر وسيله اي ميتوانيم شخصيت استفاده کننده را بشناسيم
رانندگي هم ميتونه شاخص خوبي باشه براي شناخت افراد وحتي جامعه
من خودم تجربه کردم آدمهاي خوب معمولا رانندگان خوبي هم ميشوند چون احترام به حقوق ديگران و گذشت ورعايت قانون هم از اصول انسانيت است و هم رانندگي .
راننده اي که خلاف ميکنه داره قانون رو دور ميزنه . او اگر بتونه در زندگي هم همين کارو ميکنه.
راننده اي که با بوق زدنهاي بيمورد روي اعصاب ديگران راه ميره ديگران براش ارزشي ندارن .
البته عدم مهارت وشناخت در رانندگي هم ميتونه موجب اخلال بشه اما اين در جامعه عامل عمده نيست وبا سخت گيري در صدور گواهينامه قابل حل است.
روانشناسان ميگويند : رانندگي خوب تمرين خوبي است براي زندگي خوب. با رعايت حقوق ديگران در رانندگيمان ترغيب ميشويم در ساير روابطمان هم حقوق ديگران را رعايت کنیم …
یک نظر بنویسید
11/07/2009 روی 6:03 ب.ظ (خاطره)
Tags: انتخابات, تاکسی
دو هفته اي به انتخابات مانده بود که بحث انتخاباتي بين رانندگان تاکسي ونيز بين مسافران شروع شد
جوونايي که تو ستادها عضو شده بودند از فرصت استفاده ميکردن وتوي ماشين از کانديدشان دفاع ميکردن
همکاراي من که قبلا سياسي نبودند جوگير شده بودن !
هرروز سرو کله يه دختري پيدا ميشد وبا قلم کاغذي در دست از ما نظرسنجي ميکردن (از صداوسيماو از استانداري و …)
بعضي مسافرها هم براي اينکه جو رو بسنجند از ما ميپرسيدن شما به کي راي ميدي؟
هفته آخر که جو بدجوري ملتهب شده بود. من هيچ انتخاباتي رو با اين جو متشنج نديده بودم !
بخصوص بعد از مناظره ها مردم چيزاي زيادي از سياسيون دستگيرشان شده بود
عده اي که فکر ميکردن رفسنجاني همه کاره مملکته از افشاگري احمدي نژاد شوکه شده بودن .
افشاگريهاي مخالفان دولت هم براي خيلي ها تازگي داشت .
عده اي از همکارا بخاطر اينکه تظاهرات کانديداها کاروکاسبي رو کساد کرده بود ناراحت بودن .
سه روز به انتخابات مانده پوسترهاي احمدي نژاد رو از تاکسيراني آوردن وگفتن اينا رو بزنين شيشه عقب ماشيناتون
نصف بچه ها عکسارو زدن اما يک ساعت بعد بعضياشون عکسارو کندن و ميگفتن چندتا مسافر بخاطر عکسا سوار ماشين ما نميشن
دو مورد هم پيش آمده بود که خود مسافرها عکسارو پاره کردن
بعداز ظهر همانروز يکي از همکارا گفت ظهر که رفته ناهار کاغذي زدن روشيشه که اگه عکسارو نکني شيشه ات مياد پايين ! خلاصه بچه ها همه ترسيدن وعکسارو جمع کردن
روز آخر باز از طرف تاکسيراني اينبار پرچم آوردن وگفتن بزنيد روي آنتن ماشين در ضمن گفتن اجباريه !
تقريبا همه بچه ها زدن اما بمرور ديديم يکي يکي پرچمها نيست ميشه معلوم شد عده اي از رهگذر ها اونارو ميکنن بالاخره پرچمها هم به ما وفا نکرد…
واين خلاصه اي بود از جريانات قبل از انتخابات 88 در محدوده مسير ما
۱ دیدگاه
07/05/2009 روی 9:11 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: لوچ, کارو, داستان کوتاه
دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم همه چيز را دوتا مي بيند! ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من هم چپ است؟! دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام.. اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را… نوشته از کارو
تا کنون 7 نظر داده شده
23/03/2009 روی 10:15 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: انيشتن, داستان, داستان کوتاه
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي علاوه بر رانندگي هميشه هم در طول سخنراني هاي انيشتن حضور داشت
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود و احساس خستگي ميکرد
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند!
انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهها ي ديگر او را نمي شناختند
او قبول كرد، اماكمي ترديد داشت در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، و تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد
یک نظر بنویسید
02/10/2008 روی 8:17 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: کوزه, داستان, داستان کوتاه
کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .
کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !
تا کنون 5 نظر داده شده
22/09/2008 روی 11:38 ق.ظ (نکته ها)
Tags: nokteh
از يه آمريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني مي پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟
آمريکاييه ميگه : کوپن چيه؟ آفريقاييه ميگه : گوشت چيه؟ ايرانيه ميگه : نظر چيه؟
حالا دوست عزیز شما نظر میدی؟؟؟
۱ دیدگاه
19/09/2008 روی 9:43 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: توصیف, داستان
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست
و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت
مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر
گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا
از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره
از دنيا رفت.
مرد ديگر از
پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش مناظر دلانگيزي از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون
آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!
تا کنون 2 نظر داده شده
09/09/2008 روی 6:33 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: کشیش, جبران خلیل جبران, داستان, شیطان
روزي که ” پدر صمعان “ کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت تا براي مردم موعظه کند وآنان را از دام شيطان نجات دهد مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و ناله ميكرد و كمك ميخواست
پدر صمعان در دلش گفت :
” اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند”
از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد. اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:
” تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا، ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ، من هم نه دزدم و نه ديوانه “
کشيش با کنجکاوي به مرد نزديك شد، اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد تو کي هستي؟
مرد گفت من شيطان ام !
کشيش پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فريادي از وحشت کشيد و گفت :
خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود. نفرين بر تو. تو بايد بميري.
شيطان گفت : ” بيا زخمهاي مرا ببند… تو نميفهمي چه ميگويي! اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير دو لبه اش ضربه اي کاري به من وارد کرده.”
کشيش گفت خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد .
شيطان گفت :
“تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است از من داري. بازار حرفه تو بدون من کساد است. اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند. مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند. اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه دردي ميخورند؟ بيا تا تاريک نشده من را نجات بده...”
پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!
“خلاصه داستاني از جبران خليل جبران”
تا کنون 2 نظر داده شده
30/08/2008 روی 9:30 ب.ظ (نکته ها)
Tags: حافظ, شاعر, شعر حافظ
تفاوت حافظ با دیگر شعرا
دیوان حافظ در کنار قرآن در بسیاری از خانه ها موجود است و فال گرفتن از آن تبدیل به یک رسم وسنت شده, در مراسمی چون شب چله وشب عید مجالس به اشعاری از حافظ مزین میشوند, درسفره عقد و هفت سین کتاب حافظ جایگاه ویژه ای دارد وبالاخره کمتر کسی است که از حافظ شعری را حفظ نباشد.
چرا اشعار حافظ مشمول زمان نشده و همچنان طراوت وتازگی دارد؟
حافظ که در تمام عمر(65 سال)جز سفری کوتاه به یزد از شیراز خارج نشد وحتی با بزرگان هم معاشرتی نداشت چگونه توانست با اشعاری معدود واندک این چنین جایگاهی در بین مردم پیدا کند؟
برای پاسخ باید نخست موقعیت زمانی ومکانی اورا بررسی کرد , آنگاه موضوعات اصلی تفکر او را و سپس استعداد وهنر خاص وی را در شعر :
حافظ در پایان دوره ای پر فراز ونشیب از تاریخ ایران , دورانی که پایان نفوذ اعراب در ایران بود بدنیا آمد (726هجری) .
او شاهد حمله تیمور به ایران وسرنگونی حکومت آل مظفر در فارس بود.
حکومت مبارزالدین مظفری که فردی ریا کار ومتعصب بود و موجب بلایای فراوانی در ایران شد خمیرمایه ای شد برای حافظ تا مفاهیم ریا وتزویر وتعصب یکی از موضوعات اصلی تفکر او گردد.
در تفکر حافظ شراب (هم در معنای عادی وهم عرفانی) نیز که انسان رااز دورنگی وریا جدا میکند (مستی وراستی)و نیروی درونی را برای عشق ورزیدن آزاد می کند جایگاهی خاص دارد.
عشق هم از دید حافظ نه تنها عامل ادامه نسل بلکه وسیله پرواز انسان است به عمق کاینات و ذات هستی و جوهر زندگی .
حافظ پیرو اندیشه یا شخص حقیقی خاصی نبوده اما بارها از پیر مغان به نیکی یاد کرده (بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند) . پیر مغان شخصیتی خیالی است که در معنا , پیر نماد تجربه و پختگی و مغان نماد فرهنگ اصیل ایرانی است. در واقع آموختن از پیر مغان آ موختن از تجربیات ایران است که میتواند حتی برخلاف نظر حاکمان و واعظان باشد!
مفهوم رند هم در تفکر حافظ شخصیتی است پرورنده ذهن خودش که نماد مقاومت منفی است درنظام زمانه . رند فردی آگاه است اما در ظاهر خود را دیوانه نشان میدهد ! تا تابع مقررات وخرافات نظام فاسد نماند .
حافظ با استعداد ونبوغ فراوان خود خصو صیات اصلی فرهنگ وتمدن ابران را در قالب مفاهیمی کلی به تصویر میکشد.
او هنر مندانه از جزییات و وقایع روزمره الگوهایی کلی ومستقل وماورای زمان میسازد .
به همین سبب است که هر خواننده اشعار او می تواند با تخیل واحساس وذوق خود معنایی خاص از اشعار بیابد و فال گرفتن از دیوان او از این زاویه قابل توجیه است.
در بطن غزلیات حافظ مفاهیمی هست که هر کس می تواند احساس خود را دز آنها بیابد . واین چنین است که هر کس حر ف دل خویش را در شعر حافظ جستجو می کند .
۱ دیدگاه
03/07/2008 روی 8:29 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: كلوچه, داستان, داستان کوتاه
زن جواني بستهاي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .
در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.
وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!
هر بار كه او كلوچهاي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”
مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!
زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچهاش، دست نخورده مانده .
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود.
مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچهاش را با او تقسيم كرده بود!
تا کنون 6 نظر داده شده
13/06/2008 روی 8:56 ب.ظ (نکته ها)
Tags: خرافات, علل خرافات
علل خرافات:
انسان در طول تاريخ همواره بدنبال کشف روابط بين پديده ها و اشيـاء بوده اما گاه اين روابط را به غلط تشخيص ميداده و موجب ميشده تا بين پديده ها روابطي غير واقعي قايل شود و همين روابط غير واقعي منجر به اعتقادات خرافي [اعتقادات نامربوط ] ميگرديده.
عوامل بسياري موجب تشخيص غلط روابط و ايجاد و گسترش اعتقادات خرافي میگرديد:
1- ضعف جسمي وناتواني انسان در مقابل محيط - که موجب عدم امنيت و ترس میشد ، تا انسان براي آرام کردن خويش به توهم و اميد واهي روي آورد ، همچنين شکست ها و ناموفقيت ها را با نسبت دادن آنها به عوامل خارجي توجيه کند.
2- اضافه شدن مشکلات لاينحل - که موجب تمايل به حل مشکلات از راههاي غير عادي و راحت و ميانبر ميگرديد ، مانند حل مشکل از طريق دعانويسي.
3- عدم ناتواني در توجيه و تفسير پديده ها - که موجب توجيهات غيرمنطقي و برخوردهاي احساسي و پذيرفتن هر چيز بدون دليل ميشد ، مانند اعتقاد به اينکه بخشي از امور زندگي ما بدست نيروهاي ماوراءطبيعي مانند شياطين و اجنه صورت ميگيرد، يا اعتقاد به اينکه حسود نيرويي فوق طبيعي بنام چشم زخم دارد.
4- ميل به پيش بيني آينده در انسان ، بخاطر ارضاء حس کنجکاوي و تطبيق بهتر خود باشرايط آينده - که موجب گرايش به طالع بيني و فال ميگرديد.
5- ترويج خرافه توسط خرافه پرستان وکسانيکه از خرافات سود ميبرند – که موجب گسترش وسيع و حتي تبديل شدن آن به قسمتي از فرهنگ ملتها گرديده ، علی الخصوص که با مذهب واعتقادات مردم هم پیوند خورده.
تا کنون 4 نظر داده شده
05/06/2008 روی 11:36 ب.ظ (نکته ها)
Tags: Add new tag, موج سبز, محیط زیست
امروز پنجم ژوئن روز جهاني محيط زيست است
براي گراميداشت اين روز موجي سبز سراسر جهان را فراگرفته!
سايتها و وبلاگها در همه کشورها امروز مطلبي درباره محيط زيست پست ميکنند.
من نيز با شعري کوتاه اميد که سهمي کوچک در اين حرکت بزرگ داشته باشم
قفس معيار پرواز كبوتر نيست
كبوتر دشت ميخواهد
هواي تازه مي خواهد
تو با يك مشت آب و دانه مي خواهي
كبوتر ماندني باشد.
قفس هر چند زيبا و بزرگ است
به قدر يك وجب از آبي بي منتهاي آسمان نيست.
كبوتر نبض احساس است
پريدن سهم او از لحظه ي عمر
از اين راحت سراي پشت مشتي آهن و سرب
كبوتر ننگ دارد
اسارت حق او نيست
یک نظر بنویسید
03/06/2008 روی 10:55 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: Add new tag, مرگ, داستان کوتاه
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد
.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …
دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!
یک نظر بنویسید
13/05/2008 روی 8:05 ب.ظ (نکته ها)
Tags: Add new tag, خرافه, خرافات
با بررسي ريشه ها واصول اعتقادات گوناگون درميابيم که بعضي ازآن اصول علمي و واقعي و بعضي غير علمي و غير واقعي اند .
جادو و تابو و خرافات ازجمله اعتقاداتي اند که بر پايه هايي غلط وغير واقعي بنا شده اند .
اعتقادات خرافي ربط دادن غير منطقي چيزي به چيز ديگر است .
به عبارت ديگر اگر معتقد باشيم دو چيز مستقل بدلايل
غير منطقي بر هم اثر ميگذارند اعتقادي خرافي يافته ايم .
اگر دلايل غير منطقي را در خرافات ريشه يابي کنيم به يک اصل
مشترک وغلط ميرسيم که بعنوان هسته مرکزي در تمام عقايد خرافي
خودنمايي مي کند و آن اين اصل است که :
اگر دو چيز شبيه به هم باشند يا با هم (در گذشته ويا حال) ارتباط
داشته باشند آن دو هميشه بر هم اثر مي گذارند !!!
چند نمونه را مثال مي زنم :
- اعتقاد به اينکه نقاشي يا مجسمه يک چيز با آن چيز ارتباط دارد! مانندانسانهاي اوليه که براي مبارزه با حيوانات اول مشابه آنها را يعني نقاشي يا مجسمه حيوان را هدف قرار ميدادند تا حيوان ضعيف شود! بعد براي مبارزه ميرفتند
اعتقاد به اينکه ميتوان کاري را که ميخواهيم روي کسي انجام دهيم کافيست روي ناخن ويا موي او انجام دهيم !(ناخن ومو که در گذشته به فردي تعلق داشته الان هم براو اثر ميکند!)
اعتقاد به اينکه اگر چيزي را دور فردي بچرخانيم درد وبلاي فرد به آن چيز منتقل ميشود (خاصيت غير منطقي چرخاندن) مانند اين نظر که ميگويند اگر دور کسي بگردي درد و بلاي او به دامن تو مي افتد!. يا اگر پولي را به دور سرت بچرخاني درد و بلا به پول سرايت ميکند و با دور کردن پول از خودت از بلا ايمن مي شوي و يا اسپند را بايد دور سر چرخاند و..يا برعکس اعتقاد به اينکه اگر فردي به دور چيزي خوب بجرخد از او برکت مي گيرد ! مانند طواف
اعتقاد به اينکه اگر چيزي در جايي بود و آنجا هم حادثه اي رخ داد آن چيز هميشه با آن حادثه ارتباط دارد! مانند اين نظر که ميگويند نگاهداري خرگوش در خانه شوم است که شايد آوردن خرگوشي در خانه اي موجب حادثه اي شده و انرا به همه جا تعميم ميدهند
اعتقاد به اينکه روزهايي خاص با کاري خاص ارتباط دارد! مانند اين نظر که ميگويند ناخن گرفتن در فلان روز ها خوب نيست يا گورستان را بهتر است شب جمعه رفت و …
تا کنون 5 نظر داده شده
06/05/2008 روی 8:03 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: Add new tag, بامبو
روزي به خدا شکايت کردم که
چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!
ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :
آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟
گفتم:بله ديده ام…
خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …
خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت
اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم
در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.
در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.
در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…
ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.
آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!
آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي
در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد . ناامید نشو !
تا کنون 3 نظر داده شده
29/02/2008 روی 2:58 ب.ظ (نکته ها)
Tags: قوی, رابطه, ضعیف
هيتلر معتقد بود ضعيف بايد از بين برودتا فقط قوي بماندبسياري از حاکمان هم معتقدند ضعيف بايد ضعفش را قبول کندو بر سرنوشت گردن نهد و با سلطه گر به مقابله بر نخيزد
از نظر آنها بچه خوب به بچه اى گفته مىشود كه حرف شنو بوده و روى حرف بزرگترها حرف نزند، و زن خوب نيز زنى است كهفرمانبردار شوهرش باشد و شهروند خوب شهروندى است كهچون و چرا در کارها نکند
ايرج ميرزا ميگويد : هر قوى اول ضعيف گشت و سپس مرد…
وقتي کبک سرخ کرده اي براي ابوعلاي معري مي برند
ميگويد گناه اين کبک که به اين روز افتاده ضعيف بودن است!!!
ايا واقعاً ضعيف بايد بميرد؟ يا تسليم شود؟؟
اريك فروم نويسنده آلماني ميگويد رابطه قوي وضعيف
يا مانند رابطه ارباب و رعيت است يا مانند رابطه استادوشاگرد
هدف نوع اول استثماراست وهدف نوع دوم کمک و ياري استهرچه ميگذرد فاصله در نوع اول بيشتر ودرنوع دوم کمتر ميشوددر نوع اول نفرت يا ستايش قوي اصل ميشوداما در نوع دوم قدرت کم کم به ضعيف منتقل ميشود
وخداوند هم در قرآن رابطه نوع دوم را بیان میکند :
ما اراده کرده ايم که مستضعفان حاکمان زمين گردند
یک نظر بنویسید
29/02/2008 روی 9:34 ق.ظ (داستان کوتاه)
Tags: نامه, نامه به خدا
يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي ميكرد، متوجه نامهاي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامهاي به خدا.
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگيام با حقوق ناچيز بازنشستگي ميگذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچكس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن.
كارمند اداره پست خيلي تحتتاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آنرا براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
خداي عزيزم. چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند.
تا کنون 12 نظر داده شده
08/02/2008 روی 10:02 ب.ظ (داستان کوتاه)
Tags: آکواریم, داستان
يک دانشمند آزمايش جالبي انجام داد
اون يک اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد…
او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .
بالا خره بعد از مدتي ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…
Powered by ScribeFire.
تا کنون 5 نظر داده شده
24/11/2007 روی 9:25 ب.ظ (نکته ها)
Tags: لباس ملی
ايران، کشورى با آب و هواى تقريبا گرم است
بسیار دیده ایم که در برخی آثار ادبی از خنکاى روح و جسم و جان سخن مىرود
به همین دلیل منازل را به نوعی میسازند که دربرابر گرماى هوا مقاوم باشند
زيبايى و نظم به انسان حسى آرام مىدهد براى همين هم طراحان و معماران میکوشند
تا با پرداختن به ظواهر وتزیینات، مسکنی مناسب را به انسانها هديه کنند
پوشاک هم مانند مسکن جنبه حفاظتی و تزیینی دارد و باید مارا در مقابل گرما حفظ کند
وزیباهم باشد
قابل توجه طراحان لباس ملی!!!
یک نظر بنویسید
23/11/2007 روی 7:23 ب.ظ (نکته ها)
Tags: نسل چهارم
بطور خلاصه سالمندان نسل اول انقلابند و ميانسالان نسل دوم و جوانان نسل سوم
و نوجوانان نسل چهارمند.
اما نسل اول که جوانان دهه 1350 بودند و انقلاب کردند و نسل دوم يعني جوانان
دهه 60 که نا خواسته وارد ميداني شده بودند که از آن بي خبر و با آن همدلي نداشتند
و جنگ هم به آنها تحميل شده بود فرصت انديشيدن و باليدن نيافتند
وبدتر آنکه درآن دوران با بي توجهي به فرزند کمتر رشد باروري در ايران به حد اکثر رسيد
بطوريکه اکنون 75درصد ايرانيان زير سن 25 سالگي اند
و همين ها نسل سوم وچهارم را ساخته اند.
اين دو نسل جديد با توجه به تعداد زيادشان و باتوجه به رشد سريع ارتباطات
غيرقابل کنترل ومتضاد بادونسل قبل درحال پيشروي وقدم گذاشتن در ميدان اند!!!
یک نظر بنویسید
22/11/2007 روی 10:14 ب.ظ (نکته ها)
Tags: مرد, زن, شبیه
در زمانهای قدیم زن براي حفظ حيات خود بيشتر به مرد احتياج داشت
از اينرو نابرابري زن و مرد پذيرفته شده بود
اما اکنون که دولتها از حقوق شهروندي حمايت ميکنند وماشينها
کارهاي سخت را انجام ميدهند نقش قدرت بدني کاهش يافته
و مرد هم بخاطر کم بکارگيري عضلات خود در کارهاي سنگين
جثه اش به جثه زن نزديک تر گرديده. ازطرف ديگر زن هم به کار
بيرون از خانه پرداخته و خصوصيات مردانه بيشتري کسب نموده
به اين ترتيب روز به روز زن و مرد بهم شبيه تر می شوند و
خصوصيات رفتاري ، اخلاقي و ظاهري مشابهي پيدا می کنند.
۱ دیدگاه
06/11/2007 روی 7:30 ب.ظ (نکته ها)
Tags: تن زن, زن
گروهي در غرب با انواع ترفندهاي فيلمبرداري و رژيمهاي غذايي خاص تن زن را
طوري بنمايش در مي آورند که بدون ايراد بنظر آيد (مانند فيلمهاي پورنو يا مانکنها)
گروهي هم در شرق تن زن را با عدم نمايش و پوشاندن کامل مقدس مي کنند
با اين تفاوت که مدل غربي تعداد کمي ومدل شرقي تعداد زيادي از زنان را دربرمي گيرد
در جايي حجاب در مدارس را ممنوع مي کنند ودرجاي ديگر بي حجابي را
بنظر هر دو گروه شخصيت زن را با تن او مرتبط مي کنند.
البته نمي توان فرهنگ و سنت را ناديده گرفت به اين لحاظ اگر بطور مثال
زن ايراني بخواهد از مدل غرب پيروي کند وبصورت افراطي از آرايش و مد و لباس
غربي استفاده کند از نظر مردم بکارت خود را حفظ نکرده است.
همچنين نمي توان در فرهنگ وسنت آنچنان غرق شد که زن مجبور شود
بسياري از ارتباطات اجتماعي اش را محدود و خود را محصور کند
یک نظر بنویسید